تبليغاتX
آخرین ضربه را محکم تر بزن آخرین ضربه را محکم تر بزن
نویسنده : مصطفی - ساعت 16:31 روز شنبه 9 آبان1388

نگاه پر سوال و بی جوابم به تعقیب توست، متعجبانه مینگرم به تو، به تویی که مفهوم سرمای گلهای گرسنه ی قالی را به خوبی درک میکنی و میفهمی تلخی تازیانه ی شب گریه ها و دلتنگی ها را برای خانه، تو که چشیده ای طعم حقیقی سوزش زخمهای نمک خورده را بر کالبد روحت و هزار بار به آستانه ی حس پرواز سقوط به ژرفای عدم رسیدی و خط نفی کشیدی بر زوال با یک نفس عمیق تر، تویی که طعم زنده بودن را به خوبی میدانی تویی که حتی از صدای پتک و سندان هم ترانه می ساختی افسوسم این است که امروز بر تو چه شده که در زندان خفقان و بی آهنگی زنجیر شده ای، این تو آنی نیستی که آن روز با تمام احساست آن کودک را به زندگی باز گرداندی، امروز کودک درونت به نزدیکای مرگ رسیده اما تو بی هیچ احساس بر این منظر نظاره گر شده ای و بس!چرا از یاد برده ای قصه ی روز های سر مستیت را، راستش را بخواهی هرگز نشد که بگویم دوست دارم یک سر و هزار سودا بودنت را، بگذار کمی هم از خود بگویم، بگویم که تلخی شیرینی داشت احساس اولین روز حقیقت اولین روز شهامت و حس گم شدن در مزرعه تقدیر اما به راستی که اینجا طعم شجاعت تلخ است و از جرعه جرعه هایش بوی تنهایی است که فریاد میکشد، کاش اینجا نمی ماندم کاش از اینجا می رفتم!من در تو گمشده ام آینه ها مرا در تو گم کرده اند ، دیری است که دیگر آینه ها هم دروغ می گویند. به یاد بیاور صدای نسیم زجه هایت را ناله هایی که حتی عرش خدا را هم در هم نوردید اما سرانجام گردبادی شد که تو را از خود گرفت و با خود به اعماق تنهایی ها کشید و خانه ات را به تو نداد. تپش های معصومانه ی پلکانت سر چشمه ی تلاطم دریای حقیقتی است تلخ ! حق با تو بود این اتاقک که در این برزن تاریک رنگ باخته به سردی مخوف شب این چهار ضلعی که بوی فریب و فرار از گوشه گوشه های دیوار هایش به مشام می رسد و هر دم آینه ی عذاب ماست دیگر خانه ی ما نیست، این خانه برای ما تنگ است این خانه برای ما ننگ است! حق با تو بود انفجار حرف های شیرین آن مرد  گوشهایم را کر کرد ، چشم هایم را کور و خانه ام را گم!دگر اینجا قاصدها خبری از شادی ایام ندارند اینجا همه ی رهگذران در دل شب از نیمه ی تاریک کوچه میگذرند آنان در این هراسند که برق نگاه ماه هویدا نکند دستانشان را، دستانی را که به تاراج میبرند از لب چینه ی خشتی باغ ، انار و ساقه های در خوابش را به راستی که اینان همه رهگذران سایه ها هستند. ما باید میرفتیم!!!


نویسنده : مصطفی - ساعت 17:57 روز چهارشنبه 6 آبان1388
 گفت: " كسي دوستم ندارد.مي داني چه قدر سخت است اينكه كسي دوستت نداشته باشد؟

تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن...! "

خدا هيچ نگفت .

گفت : " به پاهام نگاه كن !!!

ببين چه قدر چندش آور است وچشم ها را آزار مي دهم .

دنيا را كثيف مي كنم.آدم هايت از من مي ترسند .

مرا مي كشند. براي اينكه زشتم .زشتي جرم من است . "

خدا هيچ نگفت .

 

گفت: " اين دنيا مال قشنگهاست. مال گل ها و پروانه ها ، مال قاصدكه .

مال من نيست . "

خدا گفت: " مال تو هم هست .

دوست داشتن يك گل ، دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست .

اما دوست داشتن يك سوسك ، دوست داشتن تو ،كاري دشوار است .

دوست داشتن كاري است آموختني ؛ و همه رنج آموختن را نمي برند .

ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد . زيرا كه هنوز مومن نيست .

زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته است . او ابتداي راه است .

مومن دوست دارد . همه را دوست دارد . زيرا همه از من است و من زيبايم .

چشم هاي مومن جز زيبا نميبيند .

زشتي در چشم هاست .

در اين دايره هرچه كه هست، نيكوست .

آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد ،شيطان بود .

شيطان مسئول فاصله هاست. "

حالا قشنگ كوچكم !!! نزديك تر بيا و غمگين نباش .

قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچ گاه نينديشيد كه نازيباست .


نویسنده : مصطفی - ساعت 14:22 روز سه شنبه 28 مهر1388

هر شب
در آرامش تاریکی
سینه خسته ام را
با فریاد های پس انداز شده
بیرون می کشم
دست میکشم بر رویشان
و حیفم میآید از فریاد !
فریادها را می خورم
و جایشان
نجوا و سکوت سر میدهم ...

هر شب
به ماه نگاه می کنم
ماه با چشمهایش
برای چشم هایم
لالایی سر میدهد
و من
بغض های خورده
بغض های کال
بغض های تا همیشه بی قرار
را
از گلو
بیرون می کشم ...

هر شب
تاب می خورم
بین زمین و آسمان
و گنگ
در حیرتم
که اهل کدامیک هستم
زمینی یا آسمانی ! ...

هر شب
برای خودِ از همه بیگانه
بساط پهن می کنم
و تنهایی ام را
مزه مزه می کنم
هر شب ! ...

نویسنده : مصطفی - ساعت 19:26 روز جمعه 24 مهر1388
به من خندید.
صدای خنده اش در جان من پیچید.
دلم لرزید.
ولی افسوس احساس مرا هرگز نمی فهمید.
نمی دانست با اویم
نمی دانست هر جا هست آنسویم.
نگاهش بر من تنها
نگاهی مهربان و گرم بود اما
همچون دیگران بر من نظر می کرد
نگاه ساده اش داغ دلم را تازه تر می کرد.
صدایی در دلم می گفت :
" مگو راز مگویت را.
نهانش کن.
ز دل بیرون کن این درد و مصیبت را
رهایش کن."
ولی دل این نمی خواهد.
نمی خواهد که از خاطر برد عشق نخستین را.
نمی خواهد فراموشش کند؛
این یار دیرین را.
صدا پیوسته می گوید
ولی دل این نمی خواهد.
...
من اکنون بوته خشک بیابانم.
به من خندید و از آن دم سر از دستم نمی دانم.
بیا یاری کنم ای دوست ای همدم
که من تنهایم و پر غم
میان آن صدا و دل گرفتارم
همه شب تا سحر بیدار بیدارم
به من خندید و من خون می چکد از چشم خونبارم.
"دگر از هرچه بود و هرچه هست وهرچه خواهد بود
من بیزار بیزارم."
کجایی ای رفیق ای دوست
بیا دل را بگو پایان دهد سختی و آزارم
که دل حرف مرا دیگر نمی فهمد.
بیا پا در میانی کن
برای آشتی ما ودل هر چه توانی کن.
نگاری بر دلم خندید.
نمی دانم چرا اما دلم لرزید.
گمانم دل ز من رنجید.
کنون دل مانده بی مرهم
بیا ای دوست ای همدم.

نویسنده : مصطفی - ساعت 7:19 روز شنبه 18 مهر1388

شب آمد

روشنایی خوابید

خورشید به سفر رفت

و ماه حاضر نشد به اندازه ی هلالی خودنمایی کند

من ماندم و تو !

تو برایم گفتی :

" روشنایی بیدار می شود "

خورشید از سفر برمی گردد

و ماه از تنها ماندن به ستوه خواهد آمد

و آنچه می ماند ،

شبی است پر رمز و راز که بین ما گذشت ،

" عاشقانه و جاودانه! "

 


نویسنده : مصطفی - ساعت 9:15 روز جمعه 17 مهر1388
                           ای دل به چه دلتنگی؟ دلت هوای که را کرده

 که همچون پرنده ای محبوس در قفس خود را به دیوار می کوبی

و وجود خود را اثبات می کنی؟

 می خواهی به که ثابت کنی که عاشقی؟

عاشق که هستی یا معشوقت کو؟ چند شب به انتظار خبری

 نشستی و ذره ذره از وجودت را در قالب اشک نثار وجودش کردی؟

چشم انتظار که نشسته ای؟ ای دل دیوانه....

هیچ می دانی چه به روز خویش آوردی؟

 چه قدر ساده ای که فقط رویای لبخندش را سرمه ی چشمان می کنی!

 لبخندی که شاید مقصودش تو نیستی.

سهم خندهایش نصیب کسی دیگر شد....

 چه قدر در رویا دنبال او میگردی؟ او نیست ! او در کنار تو نیست

این را بفهم. درک کن... چرا ابلهانه چشم به در دوخته ای 

که قامتش را در چار چوب در نظاره گر باشی؟

 قامتی که هیچ گاه آن را از نزدیک مشاهده نکردی...دیوانه 

 اری با تو هستم  ای دل دیوانه  دنبال چه هستی؟

 دل به کدام معشوق سپرده ای؟معشوقی که حتی خبری از تو نمی گیرد

چه باعث شده که فکر کنی مهم هستی که از تو خبر گیرد؟

خسته ام . از دست تو دل دیوانه: خسته ام . خسته ای که دیگر

 جانی در بدن ندارد که صبر کند. صبر هم شده بهانه ی من

  برای عزلت نشینی و یاد کردن از خاطرات تلخ شیرین....

همه گویند که چرا به چه این همه غمگینی و از غم مینویسی

دردیست جان سوز که پیش تر ها از درد دوری غم فراق مینوشتم..

و حال از بیوفایی دل شکستن  نامهربانی ها مینویسم اری من غمگینم


نویسنده : مصطفی - ساعت 1:29 روز سه شنبه 14 مهر1388
در یک سرزمین بی مهر و پر از تنهایی ، در حالی که ندای آواز غمگین سکوت همه جا را فرا گرفته بود ، پسرکی بود تنها ، بی کس ، بی نفس...
خیلی تنها بود ، آنقدر تنها بود که تنهایی لباس غمگین سیاهش را بر تن او کرده بود
....
همدم او ، همزبان او ، همدل او ، یار او ، یاور او تنهایی بود
.....
تنها با تنهایی قدم میزد ، درد دل میکرد و هم صحبت بود
.
به دنبال یاری بود ، که واقعا یار باشد و به دنبال همدمی بود که حتی در غم هایش نیز شریک او باشد
....
به دنبال همدمی بود که او را از تنهایی بیرون بیاورد
!
خسته بود و دلشکسته... زمانه غریبی بود ..... دیگر در این زمانه نه یاری است که صداقت داشته باشد و نه همدلی است که به همیارش وفادار باشد
.....
سخت است اما روزگار غریبی است این نازنین تنها
...
از عشق فراری بود ، همزبانش یک دنیا تنهایی بود ، آرزویش همدلی بود که با او هم صحبت شود
....
کاش کسی بود که با او هم صحبت میشد ، با صداقت ، یکرنگی ، یکدلی
!
اما افسوس که دیگر باوفایی در این سرزمین نیست... همه بی وفا شده اند
.... 
پسرک پیش خود زمزمه میکرد و میگفت
:::
کجایی محبت؟ کجاییی؟ کجایی که قلب من بدون تو یک کویر تشنه و خشک از محبت می باشد
...
باران محبت ببار بر روی تن خسته ام ، ببار بر این قلب شکسته ام
......
کاش یاری باشد که دست مرا بگیرد ، مرا با خود به سرزمینی ببرد که تنها محبت و عشق در آنجا باشد اما افسوس که هر که بیاید پا بر این قلب سرخ و کوچک من میگذارد! مگر گناه این قلب سرخ و کوچک چه بوده است که باید اینهمه اسیر بی محبتی ها و تنهایی ها شود؟؟؟ به خدا آن بی گناه است!به خدا شکسته است ، خسته است
........
آری این جملات را پیش خود زمزمه میکرد و اشک میریخت
.......
ای پسرک تنها ، با تنهایی باش که تنهایی صد رحمت دارد به عشق های این زمانه غریب
!
ای پسرک سیاه پوش، اراده کن و اگر میخواهی درد دل کنی با خدای خود درد دل کن
..
شاید که همدرد تو خدای تو باشد.... خدا درد تو را میفهمد و دوای دردت را به تو میرساند
.....
ای پسرک تنها بیا پرواز کن ، با غرور ! لباس سیاهت را از تن بیرون کن و لباس آبی

عشق را بر تن کن ، دستان سرد تنهایی را رها کن و پرواز کن تا به جایی برسی که تنها محبت باشد !
پرواز کن تا روزی به همان جایی برسی که میخواهی ، آری تو میتوانی با اراده و دلی پاک به همان آسمان آبی وجودت برسی،به همان یار و یاورت برسی.....


نویسنده : مصطفی - ساعت 22:9 روز جمعه 10 مهر1388
سلام دوستان

این مطلب برا الان نیست،فقط خواستم آپ کرده باشم:


خنده دار است نه؟ من و ديوانگي؟ من و عشق؟!اولين برگ پاييز كه
به زمين افتاد من ديوانه شدم.مي داني من به پاييز حساسيت دارم و ضد حساسيتم تو هستي

.

وقتي بودي سكوتت مرا رنج مي داد اما حالا نبودنت

حالا مي فهمم كه فقط حضورت برايم مهم بود .حضوري با تمام وسعت سكوتت
.

به من چه که امروز هوا ابريست يا آفتابي؟خورشيد از شرق طلوع مي كند يا غرب؟استخوانهاي مچ دست چند تايندبه من چه ربطي دارد دل شاپرك گرفته پروانه ها بي قرار بهارند… دلها تشنه يك نگاه خيسند...اصلا به من چه كه من كيم؟چيم؟چه مي كنم
من فقط به دنيا آمده ام كه تو را ببينم حسرتت را بخورم نداشتنت را گريه كنم بعدهم آرام بميرم.آرام آرام طوري كه صورت هيچ برگ گلي خراشيده نشود
هر وقت خودم را در آيينه نگاه مي كنم تو را مي بينم. اين كه چيزي نيست هر شب خوابت را مي بينم كه تو من شده اي من تو ميشوم بعد يكي ميشويم آخر گيج ميشوم نمي دانم تو مني يا من توام؟
!
ديشب دوباره خوابت را ديدم همان نگاه ،همان بوي ياس ،همان دودوي ستاره مانندت را
كبوتر شدي آمدم بگيرمت پريدي و رفتي روي ماه نشستي.آنقدر گريه كردم كه همه شقايقها از غصه من پر پر شدند
باور كن اگر ميدانستي چقدر دوستت دارم از گرماي عشقم آب مي شدي و من اين را نمي خواستم.گذاشتم تو بروي و من بسوزم.چون شعله منم نه تو،عشق تويي و من عاشق. پس گذاشتم تا بروي .

خيلي بي انصافي خيلي. وقتي خواستي بروي حتي يك برگ گل ياس يا يك قطره باران يا حتي صداي سنجاقك برايم نگذاشتي
بدون هيچ رفتي
.

بدون هيچ صدا مثل هميشه سربزير و آرام رفتي براي هميشه
.

اگر همه پروانه ها تو را ببخشند من نمي بخشمت مي داني چرا؟
چون آنوقت تو بر مي گردي و طلب بخشش مي كني
و من صميمانه ترين لبخندها را نثارت مي كنم با شكوه ترين محبتها را به پايت مي ريزم
مي دانم همه اينها خيال است خيالي كال كه وقت رسيدنش زماني مي خواهد به قطره قطره چكيدن من

نویسنده : مصطفی - ساعت 14:12 روز سه شنبه 7 مهر1388

 

قانون تو تنهايي من است


و تنهايي من قانون عشق


و عشق ارمغان دلدادگيست


و اين سرنوشت سادگيست !


چه قانون عجيبي


چه ارمغان نجيبي


و چه سرنوشت تلخ و غريبي


كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را


با دستهاي خود


راهي آسمان پر ستاره’ اميد كني


و خود در تنهايي و سكوت


با چشمهايي خيس از غرور


پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني


و خموش و بي صدا


به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا


دل خوش كني


و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري


و باز هم تو بماني و


يك عمر صبوري .......!


نویسنده : مصطفی - ساعت 23:51 روز یکشنبه 5 مهر1388

نا امیدم از فردا

لحظه های تنهایی چه دیر میگذرد.....

دلم را به درد می آورد و مرا از زندگی خسته میکند!

شاید این سرنوشت من است که اینگونه دلشکسته باشم....

آهنگ زندگی غمگین شده ، لحظه ها هم نفس گیر شده.....

آهنگی به سبک سکوت و یک غم بی پایان در قلب تنهایم...

چه دیر میگذرد این لحظه های سرد ، دیر میگذرد و اعماق دلم را میسوزاند....

حال و هوای این لحظه به رنگ غروب است ، آه که چقدر این دنیا سوت و کور است!

نمیخواهم که بگویم غمگینم ، نمیخواهم که احساس کنم که نا امیدم

من یک قلب شکسته در سینه دارم ، قلبی که مدتهاست گرفتار یک سکوت بی پایان است....

دلم میخواهد سکوت قلبم را بشکنم اما بغض غریبی گلویم را گرفته است....

در حالی که بغض گلویم را میفشارد این چشمها نیز برای خود میبارد....

ببار ای چشمهای گریانم ، تا میتوانی اشک بریز و دلم را خالی کن....

ببار که دلم بدجور گرفته است.....

ای غروب تلخ تو دیگر بیخیال من شو.....

نیا که دیگر طاقت غمهایت را ندارم...

چه سخت است این زندگی ، چه تلخ است این لحظه ها ، چه سرد است هوای قلبم.....

لحظه ها چه دیر میگذرد اما عمرم مثل باد میگذرد.....

کسی نیست اینجا ، من هستم و یک قلب تنها.....

لا به لای این غمها نه شادی هست و نه لبخندی!

رنگ شادی را فراموش کرده ام ، دلم را به طلوع فردا خوش کرده ام.....

طلوع فردا در دلم برای همیشه غروب کرده ، شب آمده و دل پر از دردم را خاموش کرده!

من هستم و یک قلب تنها ، مثل همیشه نا امیدم از فردا...


نویسنده : مصطفی - ساعت 0:26 روز شنبه 4 مهر1388
 

مي‌دانم وقتي به اين فكر مي‌كني كه تنها شده‌اي، چقدر دلگير مي‌شوي، چه بغضي در سينه‌ات

 مي‌نشيند و چه اندوهي چشم‌هايت را خيس مي‌كند. مي‌دانم وقتي به آدم‌هاي رفته فكر مي‌كني و به

. خوشبختي‌هايي كه در كوير گذشته‌ ترك خورده‌اند، چقدر پير مي‌شوي

كاش صبح كه از خواب بیدار مي‌شوي، بداني كه هم‌زمان با تو جهان متولد مي‌شود، درخت دوباره نفس

 مي‌كشد، گل مي‌شكفد و دنيا اميد مي‌زايد. كاش تا فاصله‌ي باز كردن پلك‌هايت، مطمئن شوي كه اين

. آخرين سياهي جهان است و ديگر روي تاريكي را نخواهي ديد

آري، جوان مي‌شوي، اگر بداني سهم دست‌هاي تو و من از عشق، بي‌نصيبي است و عشق براي ما

. تقسيم نمي‌شود، اين ماييم كه براي عشق‌هايمان قسمت مي‌شويم

شاد مي‌شوي اگر بداني عشق كوچك‌تر از آن است كه به تو چيزي دهد، به من چيزي دهد، به ما چيزي

 دهد. عشق در هر سطحش از ما سهم دارد؛ همان‌طور كه زندگي‌مان، سال‌هايمان، روزهايمان و

. لحظه‌هايمان از ما ارث مي‌برند
 

بزرگ مي‌شوي، وقتي بداني چقدر بزرگي. حتي بزرگ‌تر از تمام عشق‌هاي ريز و درشت جهان

.پس دلگير نباش! براي لحظه‌هاي آينده‌ات متولد شو، دوباره نفس بكش، گل كن و اميد بزا 

.فراموش نكن كه هيچ‌گاه روي تاريكي را نخواهي ديد


نویسنده : مصطفی - ساعت 23:15 روز سه شنبه 31 شهریور1388

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم

دیدم خودخواهیه ، دیدم نمی تونم

تحمل می کنم بی تو به هر سختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آرومه

که دوستش داری از چشمهات معلومه

یکی اونجاست شبیه من ، یه دیوونه

که بیشتر از خودم قدرتو می دونه

چیکار کردی که با قلبم بخاطر تو بی رحمم؟!؟!

تو می خندی، چه شیرینه گذشتن،تازه می فهمم 

 تو رو می خوام ، تمومه زندگیم اینه....

دارم میرم ، تهه دیوونگیم اینه

نمی رسه به تو حتی صدای من

تو خوشبختی همین بسه برای من

تو خوشبختی همین بسه برای من

 

....................................................

پ.ن۱:بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

 و تنهایی من، شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد...

پ.ن۲: دنیا را بد ساختند...

پ.ن۳:مرد برای هضم دلتنگی هاش ، گریه نمی کنه ، قدم میزنه...

 


نویسنده : مصطفی - ساعت 15:38 روز جمعه 20 شهریور1388
به چه می خندی تو ؟

به مفهوم غم انگیزه جدایی؟

به شکست دل من ، یا به پیروزی خویش؟

به نگاهم که چه مستانه ترا باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت 

 که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه می خندی تو ؟

به دل ساده ی من می خندی؟

که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟

خنده دار است بخند...


نویسنده : مصطفی - ساعت 14:15 روز دوشنبه 16 شهریور1388

دیروز باز هم جای خالی دستان سرد تو را در پستوی دستانم حس کردم و بازهم خواستم تا دست آفتاب را به دستان تو باز پس دهم اما هزار افسوس که امروز تو در کنارم نیستی تا باز هم شعر نور و حضور را دکلمه کنی و برایم قصه ی سر سبز بیشه ها را افسانه وار ترانه کنی ، کاش آن روز من زبان نامه سر به مهر موسیقی نگاهت را درمیافتم و فقط در ساحل دریای افکارت نمی ماندم و بیشتر تو را می فهمیدم و شاید نیز بیشتر خود را به تو می فهماندم تا می دانستی که امروز جای خالی شب چراغ چشمانت در شبستان وجودم عطر بوته های شب بو را به گیسوی سیه فام حسرت پیوند داده و غرور رندانه ام سدی بر زبان پریشانم گشته، تاب ادعای لغات را از کامم ربوده تا بگویم که بیقرارم! کاش میشد حال و هوای برکه ی روحم را می فهمیدی وقتی که گلهای نیلوفر امیدش از بی تابی برکه اشک می ریختند و بارهای بار تو را بی صدا از طبیعت تمنا می کردند . کاش عادت نداشتم به تنهایی ، به تنها بودن و شاید به تنهایی کشانیدن! این روزها هر بار که اندکی به عقب برمیگردم رد پای تو را در کنار رد پاهای خود می بینم که هر نفس با من قدم میزنند و در فراسوی شوق نگاهی دوباره ، جای خالی تو را برایم به یادگار می نهند و گویی که سالهاست که تو دور بوده ای از من ! باز خلوت، باز سکوت و باز هم خاطر تلاش پنهان کردن تردید فرو خفته ای که در نگاه تو موج میزد راهزن گردنه ی افکارم می گردد و باز هم گلبرگهای خیالم که در تکرار خواستنت جاده سنگ فرش قلم را که این روزها انتهایش به همین حوالی ختم می شود را به نم نم شکوفه های چشمانم مهمان می کند و مرا به تو مشتاقتر! آه که چه حس غریبی است حس خواستن و نتوانستن ، حس توانستن و نداشتن و یاد حس سرد لمس دوباره ات که در نقطه ای مجهول از یک جاده ی مه آلود آرمیده ای زیر یک سقف فرو ریخته ! هنوز هم در خاطرم هست احساس عجیب رقص انگشتان پر حسرتم لا به لای حریر رویاهایت که همچو لطافت شبنم شد در بر گلبرگ گلهای کویر ، هنوز هم بر جایش باقی است ادامه رد اشکهای فرو خفته ات بر گونه ام وقتی که می گریستی بی همنفس. میدانم فردا باز هم نسیم شاخه ی پیچک آرزوهایم را آرام آرام با تکانکی چند به شیشه های پنجره ی خیالم ملموس خواهد ساخت تا صدای خفته ی آن را از گلوی خسته ی قاب چوبین دریچه ی نگاهم بی صدا زمزمه کند تا دوباره پر شود گوش هوا از نوای چکه چکه های ترنم باران اسم تو، در پگاه فردا شاید رد پای باد تصویر پر هیاهوی ذهنش را بر عرصه ی برگهای خفته بر سینه ی باغ پاییزی شهر من نقاشی کند ، آنگاه خواهم فهمید که خانه ی باد کجاست و آنگاه ناخوانده مهمانش خواهم شد تا شاید توانم روزهایی را که از من با خود به کنج خاموش اتاقش برده را باز پس گیرم . و من خواهم ساخت رنگی از آبی مطلق و تمام نرده های ایوان افکارم را بدان ملون خواهم کرد و با قطرات اشکهایم باغچه ی کوچک آن حوالی را سمپاشی میکنم تا سایه آفات در کمین نشسته ی کوچه ی بالایی خاطره هایم را بی تاب نکنند تا که شکوفه های عطر یاد تو همیشه سبزترین بمانند در باغک خیالم! زندانی شد یکپارچه نهیب سکوت و شکنجه قلبم، پس از رخداد عروج روحت از زمین خدا به جاده های مه آلود تردید و بی خبری، و حکایت هاست در چشم تو ، شکایت هاست این راز من!


نویسنده : مصطفی - ساعت 0:43 روز یکشنبه 15 شهریور1388

با دیدن اولین ستاره در غروب یادش می کرد...

همیشه چشمان منتظرش- به آسمان دوخته می شدند!

قول داده بود یه روزی او را با خودش به اوج آسمانها ببره..می خواستند پرواز را با یکدیگر تجربه کنند...

می گفت:"زود بر میگردم.منتظرم بمان!"

می گفت:"دوستت دارم.."و این زنگ خطر شد...از آن لحظه که اعتراف به دوست داشتن کرد--دیگر نشانی از او ندید!!!

نامه هایش بی جواب ماند..دیگر به مهمانی خوابش نمی آمد...حتی ستاره ها هم دیگر در شب نمی درخشیدند...

یک شب که خوابیده بود-نزدیک سحر-ترنم اشکی را روی صورتش حس کرد..گویا در خواب میگریست و از آن زمان با اشک عجین شد..

هر غروب می گریست..در خواب می گریست..تا اینکه شبی از شبها..دو دست خسته..اشکانش را با لطافت پاک کردند..صبح که از خواب بیدار شد-از آن دستان خوب-اثری نبود! پس این یه خواب بود؟!

اما نه..روزگار بازی خوشش را با او آغاز کرده بود..و دگر بار..در شبی..این دو دست را در دستان خود-گره خورده دید..اشکهایشان با هم آمیخته شد..دوستت دارم ها-دگر بار تکرار شد..و آن ستاره؟!...دیگر هیچوقت ندرخشید..چرا که او ستاره دیگری را در آسمان قلبش پیدا کرده بود..

حالا به قلبش نگاه میکند.خوب و با دقت! کمی غبار گرفته است و کدر! با محبت های بی دریغ او که در طی این شبهای بی ستاره در حقش شده-بلند می شود و روی قلبش دست می کشد..غبارش پاک می شود..شفافیت پیدا می کند..حالا قشنگ تصویر مهربانش را در قلبش می بیند..و اگر مقصد با او-اوج آسمان هم باشد-با او خواهد رفت..

به لحظه انتظار قسم خورد که عشق او را آلوده نکند..آلوده نفرت و انتقام..آلوده گذشته های زشت وسیاهش..که با بودن او فقط محو می شود..

دیگر به انتظار غروب و دیدن اولین ستاره نمی نشیند..چرا که..درخشان ترین ستاره را -درون قلبش دارد..


نویسنده : مصطفی - ساعت 17:10 روز چهارشنبه 11 شهریور1388
تا حالا شده به جریان تند زندگی فکر کنی؟

به اینکه تورو همراه خودش داره میبره و اونقدر وسعت داره که نمیتونی خودت و به یه کناری برسونی بلکه شاخه ای پیدا شه که محکم بچسبی بهش!

به این فکر کردی که نمیتونی خلافه جهتش شنا کنی؟

تصور کن!

راهی نداری جز هم جریان شدن.

حالا بهم بگو دوست داری تسلیم جریانش شی؟

اونقدر با سنگها بر خورد کنی که جونی تو تنت نمونه و آخرشم خسته و مایوس بیافتی ته ابشاره  بلند زندگی تا دیگه جریانی تو کار نباشه و البته نفسی برا تو!!!؟

یا شایدم به سنگهای تو راه به چشم یه فرصت نگاه می کنی که چنگ بندازی بهشون بلکه بتونی خودتو خودتو نجات بدی؟

اگه تا حالا بهش فکر نکردی،خوب فکر کن،چون تا آبشار یه چشم بهم زدن بیشتر نمونده!!!

 


نویسنده : مصطفی - ساعت 10:35 روز سه شنبه 10 شهریور1388

 

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها
ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به
خودش جلب مي كنه.
بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا
مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.
اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از
اون ستاره نيست
اون موقعي است كه تموم غماي دنيا
هري ميريزه تو دلت.
بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.
تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..
باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و
دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون
ستاره ديگه نگاه نكني.
بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي
قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و
ميبيني اثري از اون ستاره نيست.
اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ
يه ستاره زيباي ديگه
همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره اي
كه توي آسمون وجود داره.


اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري


نویسنده : مصطفی - ساعت 22:0 روز پنجشنبه 5 شهریور1388
به حکم قافله سالار دیروز راه مرا از راه پرستو ها جدا کردند، دیروز قافله سالار نقشه رسیدن به خورشید را در برابر چشمانم سوزاند تا نتوانم هرگز بر سرزمین آفتاب پای نهم اما قافله سالار غافل از این بود که من تصویر نزدیک آفتاب را در تابلوی چشمانم نقش داده ام و با تمام وجود رد گام های آن را در بطن خویش احساس می کنم ، او نمیدانست که من خط سیر خورشید را میبینم و هرگز نتوانست پرده از سر سکوتم بردارد، در آخرین دیدارم با قافله سالار او گلدان یاس مرا در هم شکست و یاس من را کشت در حقیقت او می خواست با کشتن گلدان من ، من را بکشد اما من نخواهم مرد زیرا تا ابد عطر یاسم را به خاطر خواهم داشت و به یاد یاسم و به رسم وفا روی ویرانه های آوار گلدانش شقایقی خواهم ساخت تا سرخی عطر آن رنگ سپید یاسم را همیشه در مشامم به طراوت زمزمه کند. چند روز قبل قافله سالار خود به تنهایی در آن مسیر سنگلاخ و باتلاق بنا نمود تا پاهایم عاجز گردند از سیر مسیر قله ها و همواره اسیر دامنه ها بمانم تا شاید روزی سینه به سینه ی دامنه ها به قعر خاموشی قلتان شوم. قافله سالار دیروز در نیمه راه مرا جدای از یارانم به آغوش مرزهای بیابانی ژرف رهنمون شد تا در گردش ایام و در ورای تنهاییم شکار شکارچیان طاغوتیش گردم ولی امروز من از همان دژخیمان که قصد جانم را کرده بودنند سپاهی بر آن داشتم که همگی عزم بر هتک قافله سالار را دارند. حال ای قافله سالار میخواهم برای سرقت توشه راهم برای بستن دهانم برای شکستن بال پروازم و بالاتر از همه به خاطر کشتن عشقم از تو سپاسگزاری کنم چون این سایه ی سیاهی های تو بود که امروز از من مسافری سر سخت در طی مسیرهای صعب العبور زمان را ساخت تا خم به ابرو نیاورم و زانوهایم خم نگردد زیر بار سلطه ی سنگین تو و احشام جیره بگیرت بر جسم کوچکم! چندی است که میخواهم در خلوتی تنها فقط با تو سخن بگویم ، بگویم از فرق ستاره های آسمان خداوند با ستاره هایی که تو برایم در برگه ها توشه راه کردی بگویم از تهمت ها از سنگینی نگاهی که هردم از چشمان آدمیانی چند که به روحم نثار میگردد و مرا به پاره ای از اهریمن مصور می سازد، بگویم از دستی که با تو دادم و خاری که بین انگشتانت بود بگویم از گنبد آبی آرزوهایم که به قوت سیل صاعقه های نفرت تو از هم فرو پاشید و خرابه های آوار آن نیز غباری گشت بر سینه ی آفاق. بگویم از رابطه ها از ضابطه ها از هوای لحظه هایی که برایم ساختی ، پر تهدید پرتردید ، تردید رفتن یا ماندن بگویم از آنانی که رفتند و بگویم از این آنی که اینجا مانده و سر به لالایی غریو خنجرت بر گلویش سپرده تا به نشان سردمدار سرد زیر پشته ها خاک نایل آید روزی! بگویم از سایه سار تنهایی که برایم گستراندی از سکوتی که مرا مجبور به آن کردی از بهای سنگینی که برای نگفتن ها پرداختم بگویم از اشکهای مادرم!!! ای قافله سالار میدانم که اگر همین چند چشم بیدار هم در این در این قافله به تعقیب رقص مرموز چشمانت نبودند تو خود نویسنده پایان قصه ی من با جوهر سرخ خونم بر کتیبه ی سیاهی هایت میشدی. خطاب به تو ای قافله سالار تاریکی ها که در پستوی خاموش سپر مزدورانت خفته ای آگاه باش که نوشته بودم ، مینویسم و مینویسم مادامی که حکم اعدام برایم صادر کنی!

نویسنده : مصطفی - ساعت 2:10 روز چهارشنبه 4 شهریور1388

 

انسان‌ها در زندگي فعاليت‌هاي زيادي انجام مي‌دهند تا از مواجهه‌ي با خود و مواجهه با تنهايي ِ خود بگريزند.

كار، عشق، تفريح، پول، تلويزيون، دور هم نشستن و ساعت‌ها حرف زدن و ... همگي كارهايي هستند كه ما براي فرار از مواجهه با خودمان انجام مي‌دهيم و اين وابستگي به چيزهاي بيروني باعث آسيب پذيري و شكنندگي روح و شخصيت آدمي‌مي‌شود. چرا كه هيچ كدام از آن‌ها نمي‌توانند مخاطب هستي ِ حقيقي آدمي‌ باشند. به قول‌هايدگر در وجود آدمي‌ «من»ي هست كه همواره مي‌كوشد از آنچه هست فراتر برود. ما همواره از آنچه هستيم فراتر مي‌رويم.

نه عشق و نه پول هيچكدام نمي‌توانند آن دغدغه بنيادين آدمي‌را پاسخ بدهند. شور و هيجان هر كدام از آنها پس از مدتي ته نشست مي‌كند و ميل به فراتر رفتن از آن‌ها در وجود ِ آدمي‌شعله مي‌كشد.

و اينجاست كه باز ما ناچارا مجبوريم كه با خودمان روبرو شويم و چيز ديگري را جايگزين كنيم.

پس به نظر مي‌رسد كه نخست بايد با بزرگترين ترس وجوديمان روبرو گرديم و آن همانا مواجه شدن با خود است.

بايد بازگرديم به خودمان و براي نخستين بار با تنهايي ِ خودمان روبرو شويم.

بايد آنقدر قوي باشيم كه بتوانيم بدون وابستگي به چيزي آرام باشيم.

اگر با همه وجود به اين فهم برسيم كه انسان ذاتا تنها است، از آن زمان به بعد دوست داشتن ديگري، كار، فعاليت براي داشتن رفاه و پول بيشتر و تلاش براي كسب موقعيت اجتماعي بهتر و... هيچكدام براي فرار از تنهايي مان نخواهند بود.

در آن لحظه است كه مي‌توانيم حقيقتا ديگري را به خاطر خودش دوست بداريم و عشقي پايدار به وجود آوريم، از پرستش خدا وجودمان گرم و آرام شود و از زندگي در اين جهان با تمامي‌مشكلات و مسائلش خسته نشويم و همچنان آرام و اميدوار باشيم و اين زندگي در سطح بالاتري است.


نویسنده : مصطفی - ساعت 23:59 روز شنبه 31 مرداد1388

ازخوبی خواهم گفت از سیاره یا ستاره ای دیگر نیامده ام ... و همیشه هم خوب نبوده ام .. مثل دیگر آدمها ، گاهی دروغ گفته ام .. گاهی دروغ شنیده ام..گاهی دل شکسته ام ..گاهی وشاید هم خیلی دلم شکسته.. گاهی رنج برده ام .. گاهی خسته شده ام .. من از تسخیر شدن می ترسم .. هیچ گاه به چیزی اجازه نداده ام و نمیدهم که مرا تسخیر کند .. با دیگران هستم .. اما مستقل خواهم ماند .. می دانم که اینجا همه چیز موقت است ..و نباید فریب پیوستگی دانه های باران را خورد ... اما با همه ی اینها دوستش می دارم ... آری ! زندگی را دوست می دارم .. چون تکه ای از مسیر ماست .. پلی ست بین عدم و هستی .. من بدون کسی و با دستان و پاها و چشمان و گوشهای خودم می ایستم .. می بینم .. می شنوم .. می آموزم .. و سرشار می شوم .. پس تصور نکن وقتی می گویم خسته ام ، به این معنی ست که دست از سر زندگی برداشته ام .. نه .. دوباره بنا می کنم .. می سازم .. زندگی ساختن است .. باید آشیانم را بالاتر از ارتفاع این گنجشکهای حقیر بسازم ... ا زخانه ی عنکبوت بیزارم که به انگشتان بادی نحیف، دلهره ی ویرانی می لرزاندش .. سخت باید بود .. به عنکبوت غبطه می برم .. که هیچ تعلقی ندارد .. حتی به آنچه ساخته است .. یا به آنچه می خواهد بسازد .. سست باید بود .. اما اینها مهم نیست .. مهم اینست که چقدر شبیه حرفهایت باشی ... من دلم می خواهد خوب باشم .. فرشته نه .. آدم ِخوب باشم .. سخت است نه ؟ و به خود می بالم که انسانم .. که مانند فرشته خوبی محض نیستم بی هیچ گزینشی .. من به خود می بالم که می توانم خوبی را برگزینم... و میتوانم خوبی هایم را پس و پیش زمان پیدا کنم و...


نویسنده : مصطفی - ساعت 22:33 روز جمعه 30 مرداد1388
زندگی درپنج کلمه خلاصه میشود :

تولد,شادی,غم,عشق,مرگ

تولد آغازی برای شروع زندگی است

آغازی زیبا با صدای گریه ی نوزاد

آغازی روشن و پر امید برای رشد کردن

آغازی برای در این جهان فانی زیستن ,شاد و غمگین بودن,

عاشق شدن,مردن و فنا شدن...

غم دوره ای از زندگی است,که پیدایشش زمان ندارد جز گاهی که...

قلبی شکسته شود,بغضی تبدیل به گریه شود,اشکی ریخته شود,دلی بسوزد

شادی خوشایند است و غرور آفرین و زمانی متولد میشود که غم نابود شود

آنگاه است که شادی در دل و وجود تو جوانه میزند...

عشق شیرین ترین و گاهی تلخ ترین نقطه زندگی:

جایی که دل میلرزد,تن گرم میشود, قلب تند تند میزند,

چشم خیس میشود,لب سفید میشود و نگاه در نگاه گره میخورد

عشق یعنی دو قلب در کنار هم در دو تن در یک وجود

عشق گاهی لبخند است و گاهی بغض

عشق یک دو راهی دارد

وصال و جدایی

وصال عشق شور و صفایی ست وصف ناشدنی

اما جدایی فقط بغض است و کینه و خاطره شدن

خاطره شدن لحظه های از دست رفته ی عمر

اما چه حاصل ,هیچ...

مرگ پایان راه پر پیچ و خم زندگی است

راهی است که مسیر آن برای همه ناشناخته و بیگانه است

ای انسان ,فکر کن,زندگی از نگاه تو چیست؟؟؟!!!


نویسنده : مصطفی - ساعت 23:8 روز چهارشنبه 28 مرداد1388

کرم شب تاب

روز قسمت بود ، خدا هستی را قسمت میکرد.

خدا گفت: چیزی از من بخواهید ، هرچه که باشد ، شما را خواهم داد!

سهمتان را از هستی طلب کنید ،زیرا خدا بسیار بخشنده است!

و هر که آمد،چیزی خواست...

یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز.یکی دریا را انتخاب کرد و دیگری آســـــــــمان!

در این میان کرمی کوچک ،جلو آمد و به خدا گفت:

"من چیز زیادی از این هستی نمیخواهم ، نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ.

نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه زمین.

تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت را به من بده."

و خدا کمی نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت:آنکه نوری با خود دارد ، بزرگ است ، حتی اگر به قدر ذره ای باشد!

تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک ،پنهان میشوی.

و رو به دیگران گفت:

                 (کاش میدانستید که این کرم کوچک ، بهترین را خواست،زیراکه از خدا، جز                                                                                                           خدا نباید خواست) 

****

هزاران سال است که او می تابد ،روی دامن هستی می تابد.

وقتی ستاره ای نیست، چراغ ِ کرم شب تاب روشن است و کسی نمیداند که این همان چراغی است که روزی خدا ، آنرا به کرمی کوچک بخشیده است.

 


نویسنده : مصطفی - ساعت 22:33 روز سه شنبه 27 مرداد1388
سلام.

در ابن حوالی گوشی برای شنیدن هست؟ سخنی برای گفتن چطور؟ دلیلی برای بودن داری؟ غمی برای بازگو کردن چطور؟ در این حوالی شهری هست که به من خانه ای از جنس معرفت دهد؟ راهی هست که در پی گمراه کردنم نباشد؟ گلی را سراغ داری که بوی تعفن کذب ندهد؟ عشقی هست که عاشقانه معنا شود؟ سخنی هست که دیدار را ممکن سازد؟  در این راه موسیقی شنیده خواهد شد که مرا به ژرفای گران قیمت  اندیشه و احساس ببرد؟ منطقی هست که بی منطقی را حکم کند؟ تو کدام یک از این ها را به من نشان خواهی داد … منی را که نه می شناسی و نه نامی از من می دانی…منی که با کوله باری به رنگ زندگی در این جا می نویسم…سالهاست که می نویسم از چیزهایی که شما برایم می گویید. غم هایتان وزن شعرهایم شده  و موضوع نوشته هایم عاشقانه شکست خوردنتان است. من سالهاست که از شما می نویسم … قلمم دیگر مرا نمی شناسد زیرا که یک پارچه تو شده ام.ولی می خواهم اینجا کمی از عطش گفتنم را کم کنم … می خواهم کمی از خود بنویسم …تو نیز سخن بگو اگر ارزش گفتن آن قدر پایین نیامده ه از من اسمی بپرسی … شعری بگو که از دردهای زندگیت  حکایت کند… فلسفه ای داشته باش به ارزش زیستن …اینجا تو نیز یاریم کن بی آنکه در پشت نگاه مغرورم گم شوی… دستانم را بگیر و از من مپرس کیستم … زیرا که من اهل این دیار نیستم …


نویسنده : مصطفی - ساعت 15:52 روز سه شنبه 27 مرداد1388
 

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد :

 جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مدام در جهنم  گفتگو و بحث است و

جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است:

با چنان عشقي

 زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را

به بهشت باز گرداند.


نویسنده : مصطفی - ساعت 22:55 روز دوشنبه 26 مرداد1388
 کمی صبر میکنم

قبل از اینکه چشمانم مرا با خود به شهر خواب ببرند...

منتظر میمانم

صدایش از دور می آید

قطار افکار و خاطرات از دوردست جاده ی ذهنم در حال رسیدن است

کمی صبر میکنم ...شاید سوار بر آن از "حال" تلخ خویش به" گذشته" شیرینم برسم

اما نه...

انگار از هر پنجره اش که بیرون را نظاره میکنم ...تصویری جز سیاهی وتلخی بر صفحه چشمانم نقش نمی بندد...

انگار سوار شدن بر این قطار سودی نداری جز اینکه خواب را از چشمانم بدزدد ...

میخوابم ...

 

 


نویسنده : مصطفی - ساعت 23:0 روز جمعه 23 مرداد1388
من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را باور کنی.

نویسنده : مصطفی - ساعت 12:19 روز جمعه 23 مرداد1388

ما جماعت شهرنشین، جزو یک میلیارد گرسنه جهان نیستیم و گاهی هم آنقدر مواظب خودمان هستیم که مریض نشویم و بهترین دکترها و متخصص ها را پیدا میکنیم.

ما جماعت شهرنشین که اگر مرض لاعلاج نگیریم،می توانیم چند سالی عمرکنیم  و اگر شانس بیاوریم و در تصادف رانندگی یا سقوط هواپیما هم نمیریم و سیل و زلزله هم نیاید و زنده بمانیم ،گاهی آنقدر عمر می کنیم که یا زجرکش شویم و یا پیروخرفت و پوست کلفت .

ما جماعت شهرنشین زجرکشیده یا از خوشی سرمست یا پیروخرفت و پوست کلفت ،گاهی هم دردهایی داریم نگفتنی دردهایی نهفتنی.

امروز یکی می گفت :برای همه پرستاری بودم. مرهم زخمهایشان . این وسط یکی بود که از همه بیشتر همراهی اش می کردم اما ، هروقت دردی داشتم نبود. هروقت به او نیاز داشتم غیب می شد یا حوصله نداشت یا کار داشت .یا گرفتاربود.کم کم حس کردم که دیگر کسی نیست تا انرژی ام را زیاد کند و از نقش پرستارخسته شدم.همان وقت،با یک خیانت مسیرما از هم جداشد .

و چنان کمرم شکست که تا چند ماه نتوانستم کمر راست کنم ، بعد که بهتر شدم باز اثرش بود.

 زخمی بود که مثل خوره جانم را می خورد . بودیم اما گاهی شبح بی اعتمادی موذیانه پوزخند می زد بینمان .خواستم مرهمی باشم برایش . خواستم مرهمی باشی برایم . اما حالا خودت دردی شدی روی دردهای دیگر. زخمی روی زخم . چاقویی که در زخم می تراشد و می خراشد و پیش می رود ...


نویسنده : مصطفی - ساعت 21:51 روز پنجشنبه 22 مرداد1388

انسانها همان گونه كه باور داشته باشند می‌توانند بیندیشند .باورهای آدمی است كه در هر لحظه به او القا میكند كه چگونه بیندیشد . 

80 پیرمرد و 80 پیرزن را براى اين پروژه انتخاب كردند .یك شهرك را به دور از هیاهو برابر با 40سال پیش ساختند .غذاهای 40سال پیش در این شهرك پخته میشد .خط روی شیشه‌های مغازه‌ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فیلم‌های قدیمی ، اخباری كه از رادیو و تلویزیون پخش میشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد این 160 نفر را از هر نظر آزمایش كردند .


تعداد موی سر ، رنگ موی سر ، نوع استخوان ، خمیدگی بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، میزان فشار خون ... بعد این 160 نفر را به داخل این شهرك بردند ، بعد از گذشت 5الی 6ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست می‌ایستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بین رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهای سر شروع به مشكی شدن كرد ، چین و چروكهای دست و صورت از بین رفت ...

علت چه بود ؟

خیلی ساده است .آنها چون مطابق با 40سال پیش زندگی كردند ، باور كرده بودند 40سال جوانتر شده اند .

انسانها همان گونه كه باور داشته باشند می‌توانند بیندیشند .باورهای آدمی است كه در هر لحظه به او القا میكند كه چگونه بیندیشد . 

اصولا فرق بین انسانها ، فرق میان باورهای آنان است .انسانهای موفق با باورهای عالی ، موفقیت را برای خود خلق میكنند.انسانهای ثروتمند ، باورهای عالی و ثروت آفرین دارند كه با اعتماد به نفس عالی خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت میروند و به لحاظ باورهای مثبتشان به ثروت مطلوب خود میرسند . 

قانون زندگی قانون باورهاست .باورهای عالی سرچشمه همه موفقیتهای بزرگ است .توانمندی یك انسان را باورهای او تعیین می‌كند .
انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق میكنند . باورهای شما دستاوردهای شما را در زندگی میسازند . زیرا باورها تعیین كننده كیفیت اندیشه‌ها ، اندیشه‌ها عامل اولیه اقدامها و اقدامها عامل اصلی دستاوردها هستند


نویسنده : مصطفی - ساعت 14:16 روز چهارشنبه 21 مرداد1388

از روي بعضي از آدم‌ها بايد مشق نوشت، از روي بعضي جريمه

بعضي از آدم‌ها جلد زرکوب دارند بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازک.

بعضي از آدم‌ها با کاغذ کاهي چاپ مي‌شوند و بعضي با کاغذ خارجي.

بعضي از آدم‌ها ترجمه شده‌اند و بعضي از آدم‌ها تجديد چاپ مي‌شوند و بعضي فتوکپي آدم‌هاي ديگرند.

بعضي از آدم‌ها با حروف سياه چاپ مي‌شوند و بعضي از آدم‌ها صفحات رنگي دارند.

بعضي از آدم‌ها تيتر دارند و روي پيشاني بعضي از آدم‌ها نوشته اند :

"حق هرگونه استفاده محفوظ و ممنوع است"

بعضي از آدم‌ها قيمت روي جلد دارند، بعضي از آدم‌ها با چند درصد تخفيف بفروش مي رسند.

بعضي از آدم‌ها را بايد جلد گرفت، بعضي از آدم‌ها را مي شود توي جيب گذاشت.

بعضي از آدم‌ها نمايش‌نامه‌اند و در چند پرده نوشته مي‌شوند، بعضي از آدم‌ها فقط جدول و سرگرمي هستند و بعضي معلومات عمومي.

بعضي از آدم‌ها خط‌خوردگي دارند و بعضي غلط چاپي دارند.

از روي بعضي از آدم‌ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدم‌ها بايد جريمه نوشت.

بعضي از آدم‌ها را بايد چند بار بخوانيم تا بفهميم و بعضي از آدم‌ها را بايد نخوانده دور انداخت


نویسنده : مصطفی - ساعت 1:42 روز چهارشنبه 21 مرداد1388


بنام خدا
نامه ای از طرف خدا …
امروز صبح که از خواب بیدار
شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف
بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی
که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که
خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر
می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من
بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی
منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک
صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.
خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن
دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با
خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان
می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم
قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت
می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم
نکردی.
تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای
انجام دادن داری.
بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم
تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از
روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر
نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری…باز هم صبورانه
انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه
می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.
موقع خواب…،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به
اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً
به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من
همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از
آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو
چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز
منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از
قلبت که متشکر باشد.
خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته
باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق
تو…به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟
اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.
روز خوبی داشته باشی …  دوست و دوستدارت: خدا

|